
نميدونم از چي شروع كنم ولي ميخوام بگم كه خيلي نامردن نامردن اونايي كه بعد از مريض شدن و يا مردن قهرماناشون به يادشون ميافتن نميخوام بگم كه باباي من يك قهرمانه ولي هر چي باشه براي اين مملكت زحمت كشيده و چندين بار هم از نواحي خيلي حساس مجروح شده. امروز يك لشكري از دست اندر كاران نيروي زميني براي عيادت پدرم اومده بودن كه توي بيست سال عمرم ، تا حالا چنين چيزي نديده بودم. پدرم ميگه كه بعد از آخرين مجروحيتش كسي به ديدنش نيامده بود. چرا بايد انسانها بعد از مرگشون و يا بعد از مريض شدنشون به ياد ديگران بيافتند. چرا بايد بعد از 23-24 سال بيان بگن كه قراره شما رو براي فيلمبرداري و توضيح در مورد مناطق جنگي ببرند (اگه من جاي پدرم بودم قبول نميكردم ولي چون تا حالا چنين چيزي نكرده بودن ذوق زده شد) چرا بايد بعد از 25 سال يك لوح تقديري براي تشكر از خانواده يك مجروح جنگي تنظيم كنند و توش بنويسند كه براي قدرداني از صبر و پايداري خانواده در موقع جنگ اين تقدير نامه نوشته شده است. حالا شما بگين اين لوح مگر نبايد 22 سال پيش داده ميشد؟ 22 ساااااااااااااااااااااااااااال تاخير 22 سااااااااااااااااااااااااااال غفلت يا 22 سااااااااااااااااااااااااااااااال بي توجهي شايد خيلي ها بگن كه جانبازا زياد ميخورن ولي باور كنين چنين نيست و اگر ما يك كار ديگه اي نداشتيم بايد الان گدايي ميكرديم. به خدا با چشم خودم خيلي از همسراي جانباز رو توي سازمان بازنشستگان ديده ام كه براي 1 ميليون وام گريه ميكردن. حالا كاري ندارم كه جانبازايي رو هم ديده ام كه هميشه از موقعيتشون در خيلي از چيزها استفاده كرده اند كه اينها آدمايي هستند كه 2 تا دين روي گردنشونه 1- دين حق الله كه اگر براي خدا جنگيده اند چرا از موقعيتشون استفاده ميكنن 2- دين حق الناس كه اسم ديگر جانبازان رو خراب ميكنن كه اين يكي رو هيچكي نميبخشه به خدا قسم هر كي ازم ميپرسه كه بابات چه كاره است ميگم كه شغلش آزاده و نميگم كه نظاميه يعني اينقدر فضاي كشور آلوده شده. هميشه هم تا سن 18 سالگي همش از خدا اعتراض ميكردم و ميگفتم كه چرا باباي من جانباز هست هميشه ميگفتم كه كاش پدرم شغلش آزاد بود و اينقدر عذاب تيكه هاي مردم رو نميكشيدم يك نفري يك روز يك چيزي بهم گفت كه هيچگاه از يادم نميره. گفت: شما پول آدم كشي باباتونو ميخورين من هم همين تفكر تو ذهنم مونده بود و هميشه حالم از پدرم به هم ميخورد ولي حالا كنار اومده ام من فقط يك پاسخ داشتم و ميگفتم كه اگر باباي شما جرات داشت ميرفت جنگ. يك معلم علوم داشتيم توي راهنمايي به اسم چراغي كه از اون آدماي نفهم و نامرد بود كه همش تو سرم ميزد كه ما حقوق خيلي زيادي ميگيريم و به همه بچه ها فهموند كه باباي من نظاميه. من هم اون موقع تقريبا بچه بودم و وقتي كه اون به من نگاه ميكرد و حرف ميزد ميرفتم زير نيمكت به بهانه پيدا كردن خودكارم. نميدونم چرا اينقدر به من گير ميداد ولي همين ديروز تو بيمارستان ديدمش كه دختر طلاقيشو آورده بود بيمارستان و پسرش هم يك معتاد علاف و بيكار شده.
عمومي
|